اولین محل خدمت ِ سربازىِ من پایگاه دهم شکارى، در فاصله ى بینِ دو شهر کنارک و چابهار بود. به کنارک نزدیک تر و از چابهار دورتر. روزهاى یکنواخت خدمت من این شکلى بود که صبح تا عصر باید _ به جهت اینکه آن زمان با تحصیلات علوم آزمایشگاهى به خدمت رفته بودم _ در آزمایشگاه بیمارستانِ پایگاه کار مى کردم و عصرها در آسایشگاه و همراه هم خدمتى ها _ که یادشان بخیر _ مشغولِ استراحت و نوارکاست شنیدن و کتاب و خور و خواب و خاطره گویى و خاطره سازى … گاهى البته براى خرید به کنارک و یا براى تهیه ى مجلات سینمایى به شهر چابهار هم مى رفتم تا از کتابفروشىِ نزدیکِ بازار محلى آنجا _ که هنوز بوى عطرهاى هندى اش را حس مى کنم و سرشار از رنگ بود_ آنها را تهیه کنم. خوب یادم هست که کنارک و چابهار چه مردمان ساکت و مهربان و سخت کوشى داشتند. تنها جایى که به جز این دو شهر دم دست داشتیم و مى شد رفت ساحل دریا بود. ما بیشتر براى شنا به آنجا مى رفتیم. یادم هست یکبار هم قصد ماهیگیرى کردم. با قلاب و نخ ماهیگیرى چیزى مثلا براى صید ماهى سرهم کردم اما نهایتا قلاب به پایه هاى آهنى اسکله گیر کرد، در هم پیچید و همانجا رها شد … چندین بار شنیده بودم که هم خدمتى ها مى گفتند یکساعت که از پلاژ پایگاه به سمت چپ قدم بزنى به ساحل صدف ها مى رسى. بالاخره روزى من هم قصد آنجا کردم. هوا آفتابى نبود. صبح بود یا عصر نمى دانم تنها مى دانم من بودم، پاهایى که جلو مى رفتند و ساحل نرم و خیس دریاى عمان! فقط راه مى رفتم و راه مى رفتم. خلوتى عجیب و عمیق همراه با صداى دریا که هنوز آرزوى تکرارش را دارم. رسیدم، کیسه ى نایلونى را از این معجزات دریایى پر کردم که براى بچه ها سوغات بیاورم. سوغات سرباز همینجور چیزهاست دیگر … بیست و چند سال گذشته این صدف ها یادگار آن روز هستند. هنوز هستند. اخیرا از کرمانشاه آوردمشان. امروز با مهرآفرین آنها را شستیم و با آنها بازى کردیم. از روزهاى پرتلاطم زندگى ما گاهى همین چیزهاى کوچک باقى مى ماند…